قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

535

درة التاج ( فارسى )

عرض باشد ، ممتنع نباشد حصول آن در جوهر ، - بس واجب بود جزم كردن بر آنك « 1 » وحدت عرض است . و ظاهر است كى وحدت اگر جه مبدأ عدد است ، و مقوّم آن « 2 » عدد نيست ، و نه كم ، جه تعريف ايشان بر آن صادق نيست ، بل كى اقلّ عدد اثنان است ، و آن زوج اوّل است ، و نسبت وحدت با عدد ، جون نسبت نقطه با خط نيست ، - جه وحدت جزو عددست ، و نقطه نهايت خط ، و جزء او نيست ، و الّا لازم آيذ : تركّب خط از نقطه ، و سطح از خطوط ، و جسم از سطوح . و اينست ( معنى ) تركّب جسم از جو [ ا ] هر افراد ، و زوذ باشد كى آن را ، و امتناع آن را بدانى . و هر نوعى از انواع عدد او را وحدتيست ، كى باعتبار آن او را لوازم ، و خواص باشد ، مثل زوجيّت ، و فرديّت و منطقيّت ، و اصمّيّت ، و غير آن ، از آنها كى علم ارثماطيقى بر آن مشتمل است ، و اين خواص ممتنع الزوال است ، و او را اعتبار كثرتيست ، و خصوصيت آن كثرت نوعيّت اوست ، كى او به آن ، اوست . بس عدد از آنها نيست كى او را حقيقتى نيست مطلقا ، و جگونه جيزى را كى حقيقتى نباشد - نه در خارج ، و نه در ذهن ، خواص و لوازم و مناسبات عجيب باشد - كى افراد علمى كنند آن را ، و تفريع فروع كنند از آن ، بس عدد از آنهاست كى او را حقيقتى است در اعتبار ذهنى و اگر جه او را حقيقتى زايد « 3 » ، نباشد در وجود خارجى ، جنانك از بيش رفت . و هر نوعى از انواع عدد متقوّم است بوحداتى ، كى مبلغ جملهء آن ، آن نوع « 4 » است ، و هر واحدهء از ان وحدات جزئى باشد از ماهيت او ، . و اما اعدادى كى دروست مقوم او نيست ، مثلا عشره متقوم نيست بخمستين ، جه تقوم او به آن اولى نيست از تقوم او بشش و جهار ، يا هفت و سه ، يا هشت و دو . و اگر يكى ازينها مقوّم او باشد ، كافى باشد در تقويم او . و محال باشد كى شيء را امورى باشد ، كى هر يكى ( از آن ) كافى باشد در تقويم آن ، بس اينك عشره از تسعه و واحد است ، يا از دو نوع از عدد ، از

--> ( 1 ) - بدان كه - م . ( 2 ) - و مفهوم آن - ط . ( 3 ) - لابد - م . ( 4 ) - از ان نوع - ط .